X
تبلیغات
سیاحت اندیشه

سیاحت اندیشه
یا سخنی داشته باش دلپذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر  
قالب وبلاگ
لینک دوستان
چت باکس





خدایا ، خروج از ماه مبارک را برای ما مقارن با خروج از تمامی گناهانمان قرار بده
و اگر در این ماه را می بندی هرگز درهای رحمتت را به روی ما نبند
خدایا به ما توفیق دوستی ات را در تمام لحظات زندگیمان عطا کن

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

آرام و قرار ندارد.برای نگاه کردن به این صفحه شیشه ای نفس هایش را در سینه حبس می کند.ضربان نفس هایش با هر بار کلیک کردن آنقدر تند می  شود که اطرافیان نیز صدای آن را می شنوند.می داند که امروز نتیجه چندین سال تلاشش را خواهد گرفت.امروز روز اعلام حکم است.حکم جلسه حسابرسی را که درست یک ماه پیش در چنین روزهایی برایش برپا کرده بودند.آن روز قیامتش بود و امروز نتیجه حکم چنان روزی.

نامه اعمالش را به کدامین دستش خواهند داد؟!

آیا باور دارد آنچه که امروز می بیند همان چیزی است که خود از قبل برای چنین روزی اندوخته است.اگر اندوخته اش ناچیز است نباید حسابرس را مواخذه کرد.نباید آینه را شکست.باید سری هم به خود زد.باید به خوبی بداند که خداوند مظهر عدالت است و او نمی تواند  تنها با اتکا به دعا و نیایش و نذر و نیاز خود و خانواده اش و بدون تلاش کافی خود را در جایگاه کسی دیگر که تمام این چند سال عمرش را به پای چنین روزی فدا کرده است بنشاند.

او باید بداند که در هر کاری  باید به خداوند توکل کرد، اما توکل به معنای صحیح آن. توکل انداختن وظیفه خود بر دوش دیگری و سلب مسئولیت از خود نیست!

چقدر اعلام این نتیجه همانند اعلام حسابرسی روز قیامت است در آن روز نیز کسانی که با اندوخته کافی مواجه می شوند خوشحال و شادمان هستند و کسانی که در حسرت و خسران عدم تلاش خود می سوزند نگران و اندوهگین هستند.آن روز هر کسی بر حسب میزان تلاشی که کرده درجایگاهی متناسب با تلاشش مستقر می شود  وامروز نیز دقیقا بر حسب تلاششان جایگاهشان مشخص است.

اما فراموش نکن،کنکور آخر خط نیست.مبادا فکر کنی همه راههای زندگی از کنکور می گذرند.اما اگر فکر می کنی و دوست داری که خط زندگی ات از کنکور باید بگذرد، هنوز راه برگشتت باز است .اگر از جایگاهت دلخوش نیستی تلاشی مضاعف کن،توشه ای در خور و شایسته بفرست تا جایگاهت را ارتقاء دهی.این تفاوت اساسی این قیامت تو و قیامت خداوندی است.

فراموش نکن درقیامت  دیگر مجال برگشت به تو داده نخواهد شد.پس تلاش کن که توشه ای شایسته برای چنان روزی مهیا کنی.آن روز نه خسرانش همانند امروز است و نه شادمانی اش  با شادمانی امروزت قابل قیاس است .از امروز  برای آن روزت درس بگیر.نکند کنکور زندگی ات را ببازی.


برچسب‌ها: نتیجه کنکور
[ پنجشنبه دهم مرداد 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

صدای ناله می آید زمحراب

علی درخون خود افتاده بی تاب

سخن بس کن که حیدر در نماز است

امیر عشق در راز و نیاز است

در آغاز  نماز آن مرد برتر

به گرمی بانگ زد الله اکبر

به مسجد پخش شد عطر نمازش

جهان لرزید از راز و نیازش

صدا زد قل هوالله احد را

ستایش کرد الله صمد  را

به آهنگ رکوع خویش خم شد

نوای دلنشینش زیر وبم شد

سپس شیر خدا آن سرو آزاد

زشوق حق به خاک سجده  افتاد

سحر بود و علی بود و خدا بود

چنان در سجده کز عالم جدا بود

چه گویم در نخستین سجده چون شد

گل روی ولایت غرق خون شد

درید آن تیره دل فرق ولی را

بر آورد از جگر بانگ علی را

کلام دلنوازش را گسستند

به شمشیری نمازش را شکستند

درخت عدل را از ریشه کندند

عدالت را به ظلم از پا فکندند

از آن زخمی که او را بر سر افتاد

قد مردانگی از پا در افتاد

شگفتا عشق را در خون کشاندند

دو چشم کعبه را در خون نشاندند

چنان آهی بر آورد از دل تنگ

که از آهش پریشان شد دل سنگ

ولی آه علی هم خود نماز  است

نفس های علی راز و نیاز است

چه گویم آن زمان چون شد که پیداست

خروش واعلی از کوفه برخاست

چنین می گفت آن شیر خروشان

شدم آسوده از این دین فروشان

زبی دینان سیه شد روزگارم

مرا کشتند اما رستگارم

بسی بر من از ایشان ناروا رفت

وز این مردم به چشمم خارها رفت

زتلخی صبح و شامم آنچنان بود

که گویی در گلویم استخوان بود

خداوندا علی از عمر سیر است

مرا هر لحظه مردن دلپذیر است

حبیبا آرزومندم به مردن

زمحنت عاشقم بر جان سپردن

اشارت از تو می باید سر از من

نباشد مرگ را عاشق تر از من

علی نالید و از آن زخم جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد

ورا کشتند تا ایمان نماند

نشان از معنی قرآن نماند

چه باکی زآن بداندیشان بدکار

که دست حق بود دین را نگهدار

کجا کار علی پایان پذیرد

مگر ممکن بود تقوی بمیرد

ببین صبر و جهاد  و استقامت

به هر گلقطره خون امامت

علی ای مظهر عدل الهی

پناه بیکسان در بی پناهی

بد اندیشان تو را از ما گرفتند

زما معنی تقوی را گرفتند

ولی یادت فراموشی ندارد

چراغ عشق خاموشی ندارد.

«مهدی سهیلی»

«شهادت مولای متقیان امیر مومنان علی «ع» را به تمام مسلمانان و دوست داران آن حضرت تسلیت عرض می نماییم»

[ یکشنبه ششم مرداد 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

ساعت 7 قرار داریم.با عجله خود را به خانه می رسانم و تا ساعت 8 منتظر می مانم.

خبری نمی شود!

زنگ می زنم. با چنان آرامشی از فراموش کردن قرارمان حرف می زند که مرا به حیرت وا می دارد.

کوچکترین تاسفی در تن صدایش حس نمی شود. تنها دلیلش را زندگی مدرن امروزی می داند و اینگونه خود را آرام  می  سازد.

زندگی مدرن امروزی ظاهرا جایی برای عمل به وعده هایمان باقی نگذاشته یا شاید هم بهانه مناسبی برای خلف وعده هایمان  گشته است.گرچه از تاثیرات مدرنیزه شدن جامعه بر اخلاق نمی توان گذشت ولی اینکه تمام بی اخلاقی ها،خلف وعده ها و....را به گردن چنین پدیده ای بیندازیم بی انصافی است.

دیگر فراموش کرده ایم که با قرارهایمان زندگی کنیم.

این روزها،«فراموشی» تنها چیزی است که هرگز فراموشمان نمی شود.

**وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْوءُلاً. (اسراء: 34)

به پیمان های خود وفادار باشید زیرا از پیمان ها سؤال خواهد شد.

**پیامبر گرامی اسلام فرمودند:

مَنْ کان یُؤمِنُ باللّه ِ والیومِ الآخِرِ فَلَیْفِ اِذا وَعَد.

آن کس که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد، باید به وعده های خود وفادار باشد.

[ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

نگاهی به آینه می اندازی و پشت سر را وارسی می کنی.برای آخرین بار برای اطمینان بیشتر باز سوال می کنی،چیزی جا نمانده ! و آنگاه با نام خدا و توکل به او سفر را آغاز می کنی.

می اندیشی چطور برای یک سفر چند روزه به توشه راهت فکر می کنی ولی بی خیال توشه راهی می شوی که برای یک سفر جاودانه باید مهیایش کنی!

از کویر  که می گذری گرمای هوا و تفتیدگی زمین آرامش را از تو می گیرد اما در نگاه دور دستها که جز خاک چیزی چشمت را نوازش نمی دهد آسمان بر زمین بوسه می زند و تو می انگاری که اگر قلبت به وسعت و صافی کویر باشد حتی آسمان نیز بر آن بوسه خواهد زد.رفاقت عجیبی بین خورشید و زمین کویر درجریان است و حاصل این رفاقت برای جاندارن کویر،  گریز از گرما و پناه گرفتن در سایه خار است. و تو به چشم خود می بینی  بوته خاری که برایت مظهر بدی معنا  گرفته، سایه بان و پناهگاه جانداران گردیده و آنها را در چتر حمایت خود گرفته است.گرمای کویر و سرمای شب هنگام آن نیز مانع از سخاوت آن نمی شود.هنوز سخاوتمندانه موجودات زیادی را در زیر چتر خود گرفته است و آنها را در دامن مهر خود جای داده است.(1)

همچنانکه منزلگاهها را پشت سر می گذاری می دانی که قرار ماندن در جای خاصی نداری و وقتی میرسی به جایی که دردل سرد کوه پای می گذاری ، زلالی آب را در میان غاری بزرگ نظاره می کنی و تومحو تماشای شکل های عجیبی و زیبایی می شوی که این آب زلال در درازای زمان ایجاد کرده و اکنون تو از تماشای آن در شگفتی.می اندیشی چگونه آب را که مظهر صفا و مهربانی می دانی توانسته با قدرت خود  غاری به این وسعت و عظمت  ایجاد کند چیزی که تکنولوژی امروز به راحتی از پس آن بر نمی آید.شاید اگر مهربانی نیز چون آب جاری شود می تواند آرام آرام ،دلهای سنگی را نرم کرده و شکلهای زیبایی از محبت در آنها ایجاد نماید.در لابه لای سنگهایی که تو را احاطه کرده اند تمام هیاهوها پس از پژواکهای متعدد نیست می گردند و تنها چیزی که می ماند عظمت است و بزرگی و هراسی که اگر لحظه ای نور از این تودرتوی سنگها محو شود بر تو مستولی خواهد شد.تصورش نیز برایت ترس ایجاد می کند.(2)

از میان پیچ و خمهای کوهستانی به سوی غربی ترین نقطه کشور می گذری.هنگام صعود از جاده های پرشیب، سختی صعود را حس می کنی و در می یابی که برای صعود همواره باید نیروی زیادی را صرف کنی،هر چه بالاتر قرار می گیری در می یابی که برای سقوط آماده تری و اگر کوچکترین سهل انگاری داشته باشی و حواست به مسیرت و پیرامونت نباشد سقوطی مرگبار را تجربه خواهی کرد.در بالاترین نقطه درست در عین غرور هنوز اندیشه سقوط رهایت نمی کند و حتی دیگران نیز از بیم آن تو را متوجه سختی راهت می کنند چرا که سقوط تو، آنها را نیز در ورطه نابودی قرار خواهد داد.آنجا به چشم خود در می یابی که در صعود نه تنها خود بلکه اطرافیانت نیز باید هوایت را داشته باشند مبادا که غرور این صعود تو را در سراشیبی سقوط قرار دهد و تو شتاب سقوطت را افزون کرده باشی.(3)

به غربی ترین نقطه که میرسی تمام شهر را در تکاپو و کار و تلاش می  بینی،شاید به دلیل هم مرزی با کشوری که جوانان برومند ما را از ما گرفت این بازار کسب و کار، رونق یافته است و تو می اندیشی که چه جوانهایی ایستاده رفتند تا امروز این شهر ایستاده بماند.در آسمان ظلمانی شب،آنگاه که خواب آرام آرام چشمانت را در می نوردد هنوز برایت  سخت است باور کنی شاید جایی به خواب میروی که جوانان میهنت در همین نقطه برای آرامشت،به خواب ابدی رفتند.(4)

حال از غربی ترین نقطه به سوی شمالی ترین نقطه مسیرت را آغاز می کنی و گاهی هم مجبور می شوی برای تماشای آنچه که برایت بهت و حیرت به همراه دارد مسیرت را کج کنی.وقتی می بینی مردمی کوهها را شکافته و در دل آن چون پیشنینان، غارنشینی را برگزیده اند در بهت و حیرت فرو می روی که انسان امروزی میل به برگشتن به طبیعت اولیه خود را دارد و در این راه تکنولوژی نوین را نیز به کار می گیرد.وقتی از صاحبان این غارهای طویل و بزرگ در مورد چگونگی ساختن این خانه ها می پرسی می بینی که آنها خود نیز فقط میراث دار این غارها هستند.خانه هایی به شکل غار که از تمام نقاط کشور جمعیت زیادی را به سوی آنجا روان ساخته و صاحبان این غارها، شاید هرگز در باورشان نمی گنجید که روزی اینها عامل روزی رسان زندگیشان باشند و البته خوب می دانند که روزی رسان واقعی، دیگری است و اینها فقط اسبابی بیش نیستند.(5)

در ادامه راهت وقتی به بلندترین کوهها میرسی به گمانت غرورشان مانع از مهربانیشان خواهد شد،قیاس با آدمیان که می کنی این گونه می اندیشی،به گمانت که بزرگی و عظمت آنها همانند بزرگی بعضی آدمیان است که خساست روح و شقاوت قلب برایشان ایجاد می کند.اما این کوههای سربه فلک کشیده مملو از گرمای مهربانی اند و تو خود را به گرمای آب آن می سپاری تا به آرامشی وصف ناشدنی دست یابی.کوههایی که به باور خیلی ها آب گرمشان شفابخشند و خداوند هر جماعتی را به گونه ای متفاوت مورد سخاوت خود قرار داده .یکی را با قدرت کندکاری دل کوهها و دیگری را از جوشش چشمه های آب گرمش.تکاپوی شبانه مردمان این دیار نیز تو را از فرا رسیدن شب در تردید قرار می دهد و تو می انگاری در این دیار مردمانش شب را به چشم نخواهند دید.(6)

از میان جنگل های انبوه و جاده های پرپیچ  وخم که می گذری چشمانت به دنبال آبی دریاست.اما حتی انبوه ثروت ثروتمندان، در آنجا نیز تو را از مناظر زیبای آبی دریا محروم می سازد.وقتی تمام حاشیه های دریا را ویلاهای زیبای صاحبان زر حصار کشیده اند و تو کیلومترها که می روی  فقط هر از چند گاهی دریا رخ خود را بر تو نمایان می سازد.به هر زحمتی است خود را به کنار دریا می رسانی،آسمان قد خم کرده و خود را در دامان دریا جای داده است.در دور دستها دریا و آسمان در آغوش هم آرمیده اند و تو محو تماشای عشق جاودانه آسمان و دریا می شوی و می اندیشی اگر به وسعت دریا باشی آسمان نیز برای بوسیدنت سر بر آستانت خواهد سایید.می خواهی بیشتر و بیشتر کنار ساحل نظاره گر باشی ولی مردمانی که تمام هستی خود را از طبیعت گرفته اند،با طبیعت بی مهری کرده و آنقدر ساحل دریا را آلوده اند که تو مکانی مناسب برای تماشای آن همه زیبایی نمی یابی.با خود می گویی کاش روزی را زمین پاک می نامیدند و تمام آنهایی که برای مشاهده این همه زیبایی،زیبایی را از آن گرفته اند گامی در جهت رفع این آلودگی و برگشتن زیبایی به آنجا بر می داشتند.تن خود را به آب می سپاری تا نظاره گر این همه ظلم در حق دریا نباشی.آنجاست که در می یابی تو که خودرا خدای قدرت می دانی درمقابل کوچکترین تلاطم دریا توان ایستادن نداری و در بزرگی دریا محو و ناپیدایی و می اندیشی به چه چیزی خود را مغرور ساخته ای،این فقط یکی از آیات خداوندی است و تو چگونه جرات طغیان در مقابل خدایت را می یابی در حالی که در مقابل نسیم دریای خدایت خود را ناتوان می یابی.(7)

هوای بازگشت به سرت می زند. حتی خوشیهای سفر نیز  مانع از این نمی شود که دریابی ،قرارگاه تو اینجا نیست و تو باید به جایی برگردی که آرامش یابی، به خانه و مقصود خودت.درمی یابی که دنیا نیز باهمه خوشیها و تلخی هایش محل قرار نیست و تو باید برگردی به همانجایی که آرامش ابدی خواهی یافت.

 

1-کویراصفهان

2-غار علیصدر

3-جاده های کوهستانی کردستان

4-بانه

5-کندوان

6-سرعین

7-شهرهای ساحلی شمالی

 

 

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ ] [ رهگذر ]
«عکس تزئینی است»

21 خرداد 92،اصفهان،حرف روز مردم،انتخابات ریاست جمهوری 24 خرداد.

در شهر از تبلیغات به شیوه سنتی خیلی خبری نیست،اما هنوز هم بنرهای بزرگی از عکس نامزدها در بعضی چهارراهها نصب شده است.

به چهار راه می رسم.چراغ قرمز است  وهوا داغ.

کودکی چند شاخه گل به دست گرفته و با اصرار از رانندگان می خواهد که شاخه ای بخرند.سماجت زیادی در فروختن دارد.

اشاره می کند شیشه ماشین را پایین بکشم.چراغ سبز می شود،می گویم کنار خیابان منتظرش هستم.با سرعت به دنبال ماشین می آید.

زیر یک پوستر بزرگ از یک نامزد پارک می کنم و از ماشین پیاده می شوم.

صدای مصمم و مردانه ای دارد.می پرسد:چند شاخه آقا؟زود باشید،کار دارم!

3 شاخه می خرم.می پرسم اگر کسی به تو هدیه بدهد قبول می کنی؟!

با تعجب نگاهم می کند و می گوید:تا چه باشد و که باشد!علی رغم کودکی جوابش پخته است.

می گویم به پاس مردانگی ات این گلها را به تو تقدیم می کنم.تعجبش بیشتر می شود.می گویم اینها هدیه به یک مرد است.

می پرسم روزی چند شاخه می فروشی؟جوابش اندوه را بر دلم می نشاند.

از حال و روزش می پرسم.می گوید کلاس چهارم ابتدایی است.پدرش کارگری می کند و بیشتر روزها  هم بیکار است.دست به هر کاری می زند، ولی درآمدش کفاف خرج خانواده را نمی دهد، به همین دلیل خودش نیز تابستانها کار می کند.مادرش نیز در خانه مجبور است بیشتر وقتها جعبه بسته بندی مقوایی درست کند.

می پرسم مادرت ناراحت نیست که کار می کنی؟!می گوید:چرا آقا!گاهی که برای کار از زیر قرآن مادرم رد می شوم اشکهای مادرم را دیده ام.ولی چاره ای نداریم.فقط ناراحتم چرا یک برادر ندارم.وقتی تعجبم را می بیند می گوید:لااقل اینجوری بیشتر می فروختیم.

به عکس بالای سرمان اشاره می کنم و با خنده می گویم:انشاءالله بهتر می شود.منظورم را می فهمد و می گوید:پدرم می گوید برای ما فرقی ندارد چه کسی بیاید،فقط یک قهرمان می تواند وضع ما را بهتر کند!

می گویم:آینه داری؟!با تعجب نگاهم می کند.

می گویم:نگاهش کن ،قهرمان را در آن خواهی دید.

از او دور می شوم در حالی که هنوز چهره کودکانه او کنار عکس نامزد ریاست جمهوری در ذهنم نقش بسته است.او نیز با نگاهی عمیق به عکس بالای سرش به چهارراه بر می گردد و شاید هم می گوید چون عکس، همیشه بالای سرش نماند.

من هنوز در فکرم که آیا همان مقدار که این کودکان در قبال خانواده هایشان احساس مسئولیت می کنند،جامعه نیز در قبال آنها احساس مسئولیت می کند؟!

کاش مسئولین بدانند در قبال این کودکان مسئولند، کودکانی که کودکی نکرده، مرد شده اند.کاش دیگران نیز مردانه  به وعده هایشان عمل کنند.

[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

شنیدم قلب دوستی زخم برداشت و شکست از هتاکی هتاکان و این بهانه ای شد برای نگارش این چند سطر:

گاهی باید چشمها را بست و ندید

گوشها را بست و نشنید

قلمها را شکست و ننوشت.

وقتی هتاکان،روح ات را جریحه دار می کنند.

به گمانشان در آن سوی این مانیتورها،رباطها نشسته اند خالی از احساس.

گناهان بزرگی مرتکب می شوند،دلی را می آزارند،قلبی را می شکنند

و نمی دانند که باید آمرزیده شوند و گرنه سزای گناهشان بس بزرگ است

و خداوند هرگز از حق بندگانش نمی گذرد.

گناه ، گناه است چه در دنیای حقیقی،چه در دنیای مجازی!

چراغها را می شکنند تا گناهشان را بپوشانند.

نمی دانند ناظر همیشه بینا از کوچکترین نیت و رفتارشان آگاه است.


[ شنبه پانزدهم تیر 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

 ساعتی فرودگاه منتظر بودم.جمعیت زیادی آنجا بودند.فرصت را غنیمت شمردم و کتابی را که همراه داشتم باز کرده  و شروع به خواندن قسمتهایی از آن کردم.خاطراتی در باره شهدای گمنام  بود.چند خاطره که خواندم حالم دگرگون شد.بغض راه گلویم را بسته بود.اگر می توانستم حتما گریه می کردم.گریه نه برای شهدا، گریه به حال خودم و خودمان ،وقتی این همه تفاوت را بین خود و آنها می دیدم..اینکه چقدر صادقانه و بی ریا جانشان را بر کف گرفتند و برای حفظ دین و وطن و ارزشهایی که به آن معتقد بودند، از آن گذشتند.ایثارگریهایی که آرامش امروزمان را مدیون همانها می دانیم.گاهی به اسم کوچه ها نظری بیندازید،این اسامی مملو از خاطرات و رشادتهاهست. یادمان نرود آن روزها نه کسی از امتیازات رزمندگان خبر داشت نه از سهمیه ها خبری بود.پس هر آنچه بود صداقت بود و ایثارگریها  و رشادتها.

حیفم آمد یکی از این خاطرات بسیار زیبا و تاثیر گذار را برای شما تعریف نکنم.پس همراه باشید.اگر قطره اشکی جاری شد.تقدیمش کنید به روح شهدا.

بسیجی لَر(basijilar)

راوی حاج حسین کاجی

در گردان یک پیرمرد ترک زبان داشتیم.کمتر از احوالات خودش با کسی حرف می زد.هر گاه از او سوالی می کردیم یک کلام می گفت:من بسیجی لَر هستم!

گردان به مرخصی رفت.به همراه یکی از بچه ها او را تعقیب کردیم.او داخل یکی از خانه های محقر در حاشیه شهر قم رفت.

جلو رفتیم و در زدیم.وقتی ما را دید خیلی ناراحت شد.گفت:چرا مرا تعقیب کردید؟

گفتیم:ما لشگر علی ابن ابیطالب«ع» هستیم.آقا گفته از احوالات زیر دستهای خود باخبر باشید.

وارد منزل شدیم.زیرزمینی بسیار محقر با دیوارهای گچ و خاک و پیرزنی نابینا که در گوشه ای نشسته بود!

از پیرمرد در مورد زندگی اش،بسیجی شدنش و این پیرزن سوال کردیم.گفت:ما اهل شاهین دژ اطراف تبریز بودیم.در دنیا یک پسر داشتیم که فرستادیم قم طلبه و سرباز امام زمان «عج» شود.

مدتی بعد انقلاب پیروز شد.بعد هم در کردستان درگیری شد آمد شهرستان و با ما خداحافظی کرد.راهی کردستان شد.چند ماه از او خبر نداشتیم.به دنبالش رفتم.بعد پیگیری گفتند:شهید شده ،جنازه اش هم افتاده دست ضد انقلاب!

بعد از مدتی خبر دادند:پسرت را قطعه قطعه کرده اند و سوزانده اند.هیچ اثری از پسرت نمانده!

همسرم از آن روز کارش فقط گریه بود.آنقدر گریه کرد تا اینکه چشمانش نابینا شد!

از آن روز گفتم:هر چیزی که این پیرزن داغدیده بخواهد برآورده می کنم.یک روز گفت:به یاد پسرم برویم قم ساکن شویم.

ما هم اینجا آمدیم.من هم دستفروشی می کردم.

یک روز گفت:آقا یک خواهشی دارم.برو جبهه و نگذار اسلحه فرزندم روی زمین بماند.من هم آمدم.از آن روز همسایه ها از او مراقبت می کنند.

شب عملیات کربلای پنچ بود.هر چه آن پیرمرد اصرار کرد نگذاشتم به عملیات بیاید.گفتم:هنوز  چهره آن پیرزن معصوم درذهنم هست.نمی گذارم بیایی!

گفت:اشکالی  ندارد.اما من می دانم،پسرم بی معرفت نیست!

از پیش ما به گردانی دیگر رفت.در حین عملیات یاد او افتادم.گفتم:به مسئولین آن گردان سفارش کنم،نگذارند پیرمرد جلو بیاید.

تماس گرفتم.با فرمانده گردان صحبت کردم.سراغ پیرمرد را گرفتم.فرمانده گردان بی مقدمه گفت:دیشب زدیم به خط دشمن.بسیجی لَر یا همان پیرمرد به شهادت رسید.پیکرش همانجا ماند!

بدنم سرد شد.با تعجب به حرفهای او گوش می کردم.خیلی حال و روزم به هم ریخته بود.

بعد از عملیات یکسره به سراغ خانه آنها رفتم.

جلوی خانه شلوغ بود.همسایه ها آمدند و سوال کردند:چه نسبتی با اهل این خانه دارید؟

خودم را معرفی کردم.بعدگفتند:چهار روز پیش وقتی رفتیم به او سربزنیم دیدیم همانطور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جان داده و روحش به ملکوت پیوسته!

کتاب«شهید گمنام»-گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

[ پنجشنبه ششم تیر 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

دیده به راه است  هنوز

جان به گداز  است هنوز

نامه به چاه است هنوز

جان گل یاس بیا

میلاد یگانه منجی عالم بشریت، مهدی مودعود(عج)،قائم آل محمد(ص) بر همگان مبارک باد

[ یکشنبه دوم تیر 1392 ] [ ] [ رهگذر ]

واقعيت اين است که گاهي تصور مي کنم نگاه کردن به آينه همانند انديشيدن به مرگ است .از نگاه بعضي ها زیبا و  ازنگاه عده اي وحشتناک وکریه .کسي که تصويري زيبا از تمام صحنه هاي زندگي خويش ترسيم مي کند از مرگ چهره اي زيبا براي خويش مي سازد که پاداش چنين اعمالي وصل به معشوق جاوداني است . راه وصول به چنين معشوقي عبور از پل مرگ است ولي کسي که تجسم اعمالش وي را از سرنوشت خويش در دنياي ديگر به وحشت مي اندازد از انديشيدن به مرگ نيز هراسناک است چرا که مرگ را پلي مي داند براي رسيدن به چنان سرنوشت وعذابي.اگر مطمئن باشیم نگاه به آينه ما را به زيبايي هاي خودمان اميدوار خواهد کرد روزي چندين بار خويش را در آينه خواهیم ديد ولي اگر بدانیم که نگاه به آن چيزي جز نشان دادن زشتي ها و پلشتي هاي ما نخواهد بود به شدت از آن گريزان خواهیم بود.گر چه مي دانیم نگاه کردن يا نکردن ما واقعيت را تغيير نخواهد دادو واقعيت همان است که هست.

به دقت به آینه نگاه کن،به آن اخم نکن،پشت نکن و آن را نشکن،آینه خود تویی

[ شنبه یکم تیر 1392 ] [ ] [ رهگذر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

توانایی در بیان حقایق و عقاید و تحمل شنیدن نظرات مخالف، هنر و مهارتی است که برای داشتن آن باید تمرین و ممارست کرد.تلاش کنیم که باهم تعامل داشته و نظرات همدیگر را تحمل کنیم و برای اثبات و رد نظر همدیگر از دلایل عقلی و منطقی بهره بگیریم.سیاحت اندیشه نیز دقیقا در همین راستا گام بر می دارد.نمایش نظرات و یا لینک وبلاگ کاربران الزاما به معنای تایید آنها از سوی نویسنده وبلاگ نیست.نظراتی که به عقاید دیگران توهین کرده و با باورها و شعائر دینی ما در تضاد باشد به نمایش در نخواهد آمد.
برچسب‌ها وب